تبليغاتX
دلتنگی های پشت باجه

دلتنگی های پشت باجه

خاطرات بانکی من


آقاي د. از مشتري هاي خوب بانك ماست...
نه بخاطر داشتن حساب مشعشع
حتي حسابش يه شعبه ي ديگست!


دقيقا قبل از اينكه بياد و بخواد پول واريز كنه به حسابش، صندوقم رو گرفتم. ميخوند.
و وقتي رفت 100 تومن زياد داشتم!

باهاش تماس گرفتم:"آقاي د. مطمئنيد كه درست دادين؟!" يه كمي فكراشو كرد و گفت :"آره!! انگار حق با شماست!"
اومد و فيش نوشت.
منم 100 تومن رو ريختم به حسابش.
كلي تشكر كرد و رفت!
منم دوتا مشتري ديگه راه انداختم تا اينكه وقت كاري تموم شد.

مطمئن از درست بودن صندوقم، اونو تحويل دادم...

- خانم...! اينكه 100 تومنش كمه!!!
- چي؟؟؟! غير ممكنه!


يعني چي؟! مگه ميشه توي 3 تا سند همچين اشتباهي كرده باشم؟!
- حتما به آقاي د. اشتباهي زنگ زدم!!.. يعني اصلا پولش اضافه نبوده و من اشتباه كردم!!

اصلا روم نميشد بهش زنگ بزنم و بگم كم آوردم!! و اشتباهي احتمالا گفتم بهش كه 100 تومنش زياده!
يكي از همكارا زنگ زد بهش و ماجرا رو گفت.
اونم گفت بررسي ميكنه و خبرشو بهمون ميده...
از ته قلبم اميدوار بودم كه زنگ بزنه و بگه آره! اشتباه شده!!
خدايا! يعني چي؟؟؟! 100 تومن؟!؟!؟ مگه چقدر حقوق ميگرم كه 100 تومن اينجوري بره؟؟!

آقاي د. زنگ زد: "حسابم درسته! اونموقعي كم ريختم به حساب!"

داشتم ديوونه ميشدم!!
حالا وسط اون اعصاب خوردي، يكي از همكارا اومده ميگه: "فردا به خاطر اين كسريت زنگ ميزنن بالا!!!"
{توي روحت!!!}

يعني چي؟؟!

آخر سر يه فيش دادم به صندوقدار تا از حسابم برداره...

و رفتم بالا تا دوربين ها رو نگاه كنم بلكه چيزي دستگيرم بشه!

"خانوم...!!! بيا!! بايد شيريني بدي؟!؟"
- پيدا شد؟؟

بلــــــه!
فكر ميكنيد چي شده بود؟؟!
صندوقدار IQ ما، لاي دو هزار تومني هاي صندوق منو نگشته بود! بينش يه ايران چك 100 تومني بود!
ومن هم از اون IQ تر كه صندوقم رو مرتب تحويلش ندادم!

اوووه!
تازه نفسم بالا اومد!


شديدا خجالت زده ام از خودم!
از روي آقاي د.!

خدا منو ببخشه!
+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  | 

از مدتها پيش من به عنوان يك كارمند بانك "تغيير" رو حس كردم...

وقتي كه براي ATM پول پاك ميكنم ، با خوندن نوشته هاي سبز روي پولها...

خيلي زيادن! خيلي!

يادمه براي من، يكيش با بقيه فرق داشت!... از خوندنش حس عجيبي داشتم!

"ما سرانجام پيروز خواهيم شد."

انگار با همه ي باور و اعتقادش نوشته بود ...


امروز جلوي شعبه خيلي شلوغ شد.

جوري كه چند ساعتي در رو بستيم كامل و هيچكس رو راه نداديم.

زمان انتخابات طرفاي ما تا اين حد شلوغ نشد... امروز، شايد به راحتي بتونم بگم صدها نفر، از جلوي شعبه ما  گروه گروه حركت ميكردند... پير، جوون، زن، مرد... حتي بعضي هاشون معلوم بود خانوادگي پاشدند و اومدند...


حدود 8-9 نفر يه پارچه بزرگ سبز رو وسط خيابون گرفته بودند و فرياد ميزدند و شعار ميدادن...

وقتي گاردي ها رسيدند يه وانتيه محكم كوبيد به ماشينشون و جلوشونو بست! بقيه مردم هم بوق ميزدند...

گمونم اون چند نفر تونستند فرار كنند... اما چند تا از موتور سواراشون(گاردي ها) تونستند از بين مردم رد بشن...

خيلي وحشتناكه!

كه توي مملكت خودت، از نيرويي كه اصل و اساسش قراره كمك به مردم و برقراري امنيت باشه، بترسي!

حتي ظاهرشون هم وحشي بود چه برسه به كارايي كه ميكردند!


يكي از مشتري ها كه توي بيمارستان نزديك شعبه كار ميكنه، گفت كه بيمارستان پر از زخمي و مجروحه... ظاهرا تا اونموقع كسي كشته نشده بوده...


توي اولين و آخرين كتابي كه درباره فلسفه خوندم، نوشته بود: " هر حكومتي با همون چيزهايي كه ايجادش كرده، از بين ميره!"

پر بي راه نگفته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  | 

"جنگ آغاز ميشود اما پاياني ندارد."1

اولين چيزي بعد از ديدن فيلم وقتي ليموها زرد شدند، بهش فكر كردم...


شوخي شوخي با ديلماج پاشديم رفتيم اين فيلم رشدي!

از اولي كه از در رفتيم تو، من هي دنبال يكي بودم كه بياد اين بليط ها رو بگيره!!! اما هيچكي نبود! و عجيب ضايع شدم من...

نميتونم بگم خيلي خوب بود... اما ارزش ديدن داشت!

داستان يه خانم دكتري بود كه رفته بود جبهه و اسير شده بود. بعد از آزادگي و بازگشت ميبينه نامزدش با صميمي ترين دوستش ازدواج كرده... توي كل فيلم تنهايي و عذابي كه از خاطرات دوران اسارتش كشيده رو ميشه ديد ... آدمهايي كه ميخوان بهش نزديك بشن... و نقاشي هايي كه روي ديوار اتاقش كشيد و ليمويي كه رنگ نميكندش تا آخر فيلم...



پ.ن:

ديلماج!

دقيقا مطابق با تصور من بودي! همونقدر دوست داشتني و زيبا!1.gif53.gif


1. از كارگردان فيلم، آقاي وطن دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:33 بعد از ظهر  | 

تازگي ها فهميدم كه يكي از مشتريان اول وقت ما، كه اغلب اوقات من كارهاشو انجام ميدم، يه تهيه كننده سينماست!15.gif

امروز صبحي از من پرسيد كه چقدر اهل سينما هستم؟!

- راستش كم و بيش!

( روم نشد بگم آخرين فيلمي كه رفتم درباره الي بود و توش اونقدر صداي دريا و امواج دريا رو شنيدم كه  وقتي از سالن اومدم بيرون، دل پيچه داشتم و دريازده شده بودم!!!   31.gif ... و اينكه ترجيح ميدم هزينه اي كه بابت رفتن به سينما ميدم و صرف خريد يه سريال خارجي درست و حسابي كنم كه هم سرگرم شم و هم زبونم بهتر شه...)

- خب، من يه فيلم توي جشنواره رشد امسال دارم!... بيلطش رو تقديمتون ميكنم اگه فرصت كردين، تشريف ببرين و ببينيد!... ما كه كاسب نيستيم كه بهتون جنسي رو ارزون بديم... لااقل اينجوري زحمتهاتون رو جبران كنيم!

و اينجوري شد كه همگي بچه هاي شعبه صاحب يه بليط شدن ...4.gif

به من يه بليط ديگم داد و گفت :اينم مال همسر احتمالي شما!!!5.gif


ما كه كسي رو نداشتيم!

بليط رو دادم به مسئول خدماتمون كه حداقل اون با همسر قطعيش بره!3.gif


اما جدي، كسي پايه ست بريم فيلم رشد؟!

خيلي وسوسم!

دلم كودكي ميخواد! 105.gif

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  | 

خيلي تقارن قشنگيه.48.gif




حيف كه هيچ چيز خاصي واسه نوشتن ندارم!!

4.gif

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  | 

تا حالا شده درمورد درستي كارتون فكر كنيد؟
احتمالا جواب مثبته... اما اينكه آدم درمورد گرفتنه يه تصميم كوچيك بارها و بارها از خودش سوال كنه، گمون نكنم طبيعي باشه...
من اينجور آدميم. از خودم بارها و بارها ميپرسم و چه بسا اينكه به نتيجه هم نرسم و بدتر اينكه بعد از گرفتن تصميم و تموم شدنش بازم اون سولها ادامه داره.
اين خيلي بده!

برگشتنه، مثل هميشه كنار خيابون وايسادم  تا يه تاكسي اومد...
مسيرم رو گفتم و اونم وايساد.
- اه! چقدرم قيافه ميگيره!!!(با يه آقايي بود كه كنار خيابون داشت ميرفت) ... ملت ما هيچ گ..ي نيستنا، اما همچين خودشون رو ميگيرن كه!!!

(راستش خندم گرفت... )

چند نفر بعد از من همگي مسيرشون دقيقا برخلاف من بود...
راننده: پدر...ها حالا اگه من ميخواستم برم اونجا همه ميخواستن برن از اينور(=مسير من)
- ميخواين من پياده شم؟
- عيبي نداره؟
- نه!
و من پياده شدم.
دقيقا همون موقع 3نفر ديگه اومدن و مسير من رو تكرار كردن.
- خانوم بيا بيا سوار شو!

شما اگه بودين چيكار ميكردين؟!
.
.
.
من سوار نشدم.
خيلي از رفتارش دلزده شدم...
ما توي همچين مملكتي زندگي ميكنيم!


پ.ن. ديلماج نظرت چيه يه كتاب راجع به خاطرات تاكسي سواريمون، مشترك بديم بيرون؟؟!3.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 5:20 بعد از ظهر  | 

در طول زندگيم بارها و بارها شنيده بودم كه افراد دور و ورم ميگن:"وووووواااايييي!! باروووون!!! من عــــــــــــــــــــــاشق بارونممم!"

منم بارون رو دوست داشتم اما راستش رو بخواي نه اونقدر ... .نم نم و آروم. يه جوري كه خيس نشم. حتي گاهي اوقات هم بدم ميومد چون باعث ترافيك ميشد و ترافيكم كه يعني دير برسي خونه!9.gif


اما از ديروز عاشق بارون شدم!8.gif

نميدونم چرا، چطور!

حس ميكردم بدجوري دلتنگ اومدنشم!!

ديروز توي ماشين برگشتنه يهو متوجه شدم نميتونم خوب جلو رو ببينم و بعد علت رو ديدم:قطره هاي بارون روي شيشه ...

حال خوبي بود... خيلي حال خوبي بود!

توي مسيري كه هميشه پياده ميام، تا جون داشتم نفس كشيدم!!! از اون نفس عميق اآ كه ته بيني آدم رو ميسووزونه!...


امروزم با ديدن باروون كلي خوشحال شدم...1.gif

چتري دركار نبود... فقط يه بادگير براي اينكه سردم نشه.

و جالب اينكه خيلي خوب ماشين پيدا كردم و اصلا اذيت نشدم...

توي ماشين يه زمزمه ميومد... با موسيقي ايي كه پخش ميشد، يه نفر هم زمزمه ميكرد ... اول فكر كردم مال خود آهنگه و مدلشه!39.gif

اما توي آهنگ بعدي همچنان همون همخواني بود...

يكي از مسافرا بود!

تو چه حال خوبي بود!

راستش بهش حسوديم ميشه! اينقدر راحت! اينقدر آزاد و البته بي آزار ه!

دلم ميخواست منم باهاش آهنگ ميخوندم!!5.gif

به خصوص اون ترانه فريدون فروغي كه ميگه:

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه دل و تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو میدونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه های دلمو تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست

چرا بخت من سیاست تو میدونی

پنجره بسته میشه ، شب می رسه

چشام آروم نداره ، تو میدونی

اگه امشب بگذره ، فردا میشه

مگه فردا چی میشه ، تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو میدونی


همين ديگه...

1.gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 7:50 بعد از ظهر  | 

صبحي كه داشتم از در ميومدم بيرون...

مامانم گفت: حواستو جمع كن! نكنه فكرت بره پيش اون آقاهه اشتباه كني!!

- كي؟!37.gif

- اون كه ديروز زنگ زد!

- 21.gif نه بابا... تو فكر اون يارو ام كه چطوري 10 تومنم رو پس بگيرم!!

از خدا كه پنهون نيس، از شما چه پنهون ... من ديروز 10 تومن كم اوردم 9.gif و دقيقا قبل تلفني كه جريانش رو تعريف كردم فهميدم... توي سندا رو كه گشتم يكي رو پيداكردم كه مشكوك بود...تقريبا مطمئن بودم كه به اون زياد دادم... بهش هم زنگ زدم، جواب نداد.


توي شعبه بازم بهش زنگ زدم! و رفت گشت و برداشت آورد.

يه چيز مسخره ميدوني چيه؟!

از وقتي آوردم من همش دل چركينم!! 2.gif... هي به خودم ميگم نكنه اشتباه كرده باشم و اون بيچاره توي رودربايستي آورده 10 تومن رو داده!!!... يه جورايي عذاب وجدان دارم! 22.gif بالاخره مال مردمه! من كه اين دنيا ندارم، اون دنيا هم بخوان بفرستنم جهنم، خيلي بد ميشه خو!

از جيبم داده بودم انگار كلا راحت تر بودم!


ظهري بازم اون بنده خدا زنگ زد!!

جالبيش اينجاس كه هردفعه هم خودم گوشي رو برميدارم!!

توي ده دقيقه صحبت 2تا امتياز منفي گرفت و حذف شد!!!


فكر كن!!

طرف ديپلم كه بود، كار درست و حسابي كه نداشت، جا و مكان درست و حسابي كه نداشت! جاي همه اينا رو داشت! تـــــــــــــازه! به من ميگه ميرم درس ميخونم!!!! بعد از 29 سال سن، من برم بهش بگم پاشو برو درس بخون! مسخره تر از اين ديگه نميشد!

ناراحتم شد تازه!106.gif

بيچاره برو خدا رو هم شكر كن كه نه شنيدي! 3.gif تحمل كردن من كه اصلا كاره آسوني نيست 48.gifبه كنار، فكر كن ميرفتي تو يه خانواده اي كه حداقل مدرك تحصيلي توش ليسانسه ، كما اينكه نسل جديد همشون بالاتر از ليسانسن. اونوقت يه عمر سركوفت ميشنفتي!66.gif

برو خدا رو شكر كن!


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 7:56 بعد از ظهر  | 

عجيب در تعجبم! 39.gif

از خودم!

از اوني كه بودم و ايني كه شدم!

من! مني كه تا چند ماه پيش غير ممكن بود با ملت توي خيابون بحث كنم... امروز ...!!! 66.gif


كنار خيابون وايساده بودم كنار خيابون منتظر تاكسي. يه دختر چسان فسان اومد و صاف جلوي من وايساد! چند لحظه بعد تاكسي رسيد ... من و اون هردو باهم دستمون رو سمت در دراز كرديم و حتي اون در رو باز كرد و يه نيمچه تنه به من زد...منم متقابلا كمي هولش دادم و با خونسردي گفتم بد نيست ياد بگيرين نوبت رو رعايت كنين!! يه برو كنار هم تهش گفتم... 104.gifالبته آروم

واييي! خدايا هنوزم تو فكرم!!!

اين منم؟؟!

يه چيزي هستا... به نظرمن اين كاري كه بري جلوي يكي وايسي كه ميدوني هم مسير خودته، نهايت رندبازي ه... هركي هم غير از اين فكر ميكنه، به نظرم خودش اينجوريه! 9.gif...قديما فقط حالم از اين حركت بهم ميخورد

31.gif اما حالا اين حس به مرحله تبلور هم رسيده انگار!!! به خصوص اينكه منم ديگه مثل قديما براي آدما ارزش قائل نيستم...

نميدونم اين خوبه يا بد... 7.gif

اما بعد از اينكه توي ماشين نشستم اصلا عذاب وجدان نداشتم...  حسي كه دارم تعجبه!


امروز گوشي كنار دستم زنگ خورد...

- بله؟

- خانم [...] ، خودتون هستين؟!

- بله. شما؟!

- من [...] ام!

- ( اصلا يادم نيومد كيه!106.gif) امرتون چيه؟

- اين شماره اي كه بهت ميگم يادداشت كن.

- باشه بفرماييد.

- [......] هر وقت دستتون خالي شد تماس بگيرين.

- باشه چشم.

( توي بانك، خيلي از مشتري هاي خوب گاهي كارهاشونو تلفني انجام ميدن... كما اينكه منم بارها براي مشتري هاي وي‍ژه رييسمون اين كار رو كردم .)

اولين چيز كه به نظرم رسيد يه خرابكاري در حد تيم ملي بود!! گفتم حتما يه سند رو اشتباه زدم يا شبيه جريان اون چك ه...

به خاطر همين در اولين فرصت تماس گرفتم...

- الو؟

- الو سلام ... من[...]هستم!

- سلام خانم[...]! خوبين؟!

-مرسي. ظاهرا امري داشتين با من

- عرضي داشتم

-بفرماييد

- آخه اينجوري نميشه!

-يعني چي؟؟

- والا چطوري بگم؟!..من چندوقته ميخواست اينو بگم خدمتتون... اگه اجازه بدين بيشتر باهم آشنا بشيم!

در اين قسمت من خيلي جلوي خودمو گرفتم تا فحشش ندم!!

- همچين شما گفتين تماس بگيرين، من فكر كردم سندي اشتباه شده!!!23.gif

- نه اصلا... معذرت ميخوام. حالا اگه اجازه بدين بيشتر همو ببينيم!!!

- من اصلا شما رو يادم نمياد!37.gif

- ميدونم. ... واسه امر خيره.

- باشه ، من فكرامو ميكنم و بهتون خبر ميدم

- پس من منتظر تماستون هستم

- باشه. خداحافظ

( چقدر آيكون ها محدوده!... اون آيكوني كه ميخوام نداره! البته بي ادبي هم هست! خواننده عزيز لطفا كمي از قدرت تصورت استفاده كن4.gif)


بلانسبت شما، بلانسبت شما، چه ملت خل و چلي داريم ما!

اصلا فكر نكنيد من اشتباه كردما!!! بايد حرف زدنش رو ميشنيدين! حاضرم شرط ببندم ديپلم هم نداشت!!!


خداوندا!

با اون دنيا خلق كردنت!

اوني كه من خوشم مياد ازش، يكي ديگه رو دوست داره!

اوني كه از من خوشش مياد، اينجوري!!!!...

بابا! لااقل اينقدر نفرت انگيز نباشن!!! 35.gif

واقعا كه.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  | 

نميدونم چرا هيچ سالي به اندازه امسال به مناسبت اين روز خوشحال نبودم!!...5.gif

جدي ها!

.

شايد به خاطر اون 4 تا پيامك تبريكي بود كه كله صبح رسيد بهم

خيلي حال داد!

صبحي موبيايلم شارژش تموم شده بود و توي شعبه همين كه زدمش به شارژ... درينگ!! ... درينگ!! ... درينگ!!

سه تا پيام تبريك!!!4.gif

خيلي كيف داد!

ميدونم اينجا رو ميخونين، پس بازم ممنون! مرسي ناهيد ... مرسي مهيار...6.gif


برگشتني سرراه رفتم و به مناسبت اين روز فرخنده!!، شيريني گرفتم... جالب اينكه اهل منزل نيز بسي استقبال كردند...15.gif


و خلاصه اينكه

ليلي، روزت مبارك! 53.gif


پ.ن : عنوان مطلب برگرفته از نام كتاب خانم عرفان نظرآهاري است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 6:30 بعد از ظهر  |