تا به حال پيش نيومده بود كه به اين فكر كنم كه كاري دارم كه در اون ميتونم كار ملت رو "راه" بندازم...
يه جورايي مثل انجام وظيفه بود... با خودم فكر ميكردم كه من اگه جاي اون(مشتري) بودم، دلم ميخواست چه طوري باهام رفتار بشه...
اما توي اين دو روز به اين فكر افتادم كه واقعا كار ما جزء كارهايي ه كه آرزوش رو داشتم! ... خدمت به مردم... چيزي كه هممون توي انشاهاي زمان دبستان مينوشتيم...
اين قسمت مخاطب خاص دارد:
ديلماج...
روم نميشه بهت زنگ بزنم!
در نهايت تاسف و تاثر اين هفته هم قرارمون ...
روم سيا!
برامون از فردا تا هفته ي ديگه كلاس ضمن خدمت گذاشتن... اونم از ساعت 2 بعد از ظهر تا 7 شب!!!![]()
تازه! شنبه هم كلاس داريم!
نريم هم كه ... خودت ميدوني ديگه!![]()
من شرمندم!
همينجا، در حضور بقيه ازت معذرت ميخوام...
دلم نميخواست بدقول بشم!![]()
...
راستييييييييي!!!
حدس بزن چي شد!!!... اون مشتري سينماييمون بود كه بليط آورده بود، بازم بليط آورده!!! با پيك برامون فرستاد... وقتي بازش كرديم ديدم چقدر برام آشناست!!!!... باورت نميشه! بازم وقتي ليمو ها زرد شدند!!!!!!!!![]()
.
همين الانم اس ام اس ات اومد!![]()
شنيده بودم دل به دل راه داره... تا اين حد؟؟!![]()
قول ميدم از خجالتت در بيام!![]()