تبليغاتX
دلتنگی های پشت باجه

دلتنگی های پشت باجه

خاطرات بانکی من

تا به حال پيش نيومده بود كه به اين فكر كنم كه كاري دارم كه در اون ميتونم كار ملت رو "راه" بندازم...

يه جورايي مثل انجام وظيفه بود... با خودم فكر ميكردم كه من اگه جاي اون(مشتري) بودم، دلم ميخواست چه طوري باهام رفتار بشه...

اما توي اين دو روز به اين فكر افتادم كه واقعا كار ما جزء كارهايي ه كه آرزوش رو داشتم! ... خدمت به مردم... چيزي كه هممون توي انشاهاي زمان دبستان مينوشتيم...


اين قسمت مخاطب خاص دارد:

ديلماج...

روم نميشه بهت زنگ بزنم!

در نهايت تاسف و تاثر اين هفته هم قرارمون ...

روم سيا!

برامون از فردا تا هفته ي ديگه كلاس ضمن خدمت گذاشتن... اونم از ساعت 2 بعد از ظهر تا 7 شب!!!35.gif

تازه! شنبه هم كلاس داريم!

نريم هم كه ... خودت ميدوني ديگه!59.gif

من شرمندم!

همينجا، در حضور بقيه ازت معذرت ميخوام...

دلم نميخواست بدقول بشم!9.gif

...

راستييييييييي!!!

حدس بزن چي شد!!!... اون مشتري سينماييمون بود كه بليط آورده بود، بازم بليط آورده!!! با پيك برامون فرستاد... وقتي بازش كرديم ديدم چقدر برام آشناست!!!!... باورت نميشه! بازم وقتي ليمو ها زرد شدند!!!!!!!!24.gif

.

همين الانم اس ام اس ات اومد!9.gif

شنيده بودم دل به دل راه داره... تا اين حد؟؟!6.gif


قول ميدم از خجالتت در بيام!53.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  | 

گل من گوهر من کاش اینجا بودی
جان من جان من جوهر من کاش اینجا بودی
اگر اینجا بودی خانه خاموش نبود
آینه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلبم سنگین غربت آهنگ نبود
ساعت دیواری خسته از زنگ نبود
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود
لحظه های دیدار تا ابد ساکن بود
اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت
غزل ناگفته به قلم رغبت داشت
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
گم ترین پیدائی دوری و اینجائی
من که با تو هستم تو چرا تنهائی
با همه دوری ما این همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوایت اینجا
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
گل من گوهر من...
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 6:14 بعد از ظهر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:25 بعد از ظهر  | 

امروز داشتم واريزي ه يه مشتري رو انجام ميدادم...

يهو ديدم لاي دو هزار تومني هاش يكي هست كه رنگش با بقيه فرق داره...

يه جورايي پررنگ تره...

بــــــــــــــله!!!

تقلبي بود!

بهش گفتم و خواستم كه سوراخ كنم و تحويلش بدم...

- نه!! چرا حالا ميخواي پانچ كني؟؟!

!!!!

چقدر پررو واقعا!!!

منظورش اين بود كه ببره و بندازه به يه بنده خداي ديگه!!!

منم بهش گفتم بره خدا رو شكر كنه كه زنگ نزدم به پليس بياد ببردش!

.

.

.

نميدونم چه حكايتيه... توي شعبه ما فقط منم كه پول قلابي بهش ميافته!!

آخه اينم شد شانس؟!

حالا بازم خوبه به خير گذشت!


خبر ديگه اينكه بالاخره ATM رو تحويل دادم...

جالبش اينجاست كه مسئول جديد ATM، همكار اينجانب، صبحي به من ميگه:

- امروز پول گذاري داري؟؟!

منم ديدم اگه جوابشو ندم غم باد ميگرم قطعا!!!... گفتم  نميدونم! بايد نگاه كني ببيني به نظرت موجودي كاست ها كافيه يا نه... اگه نبود پول بگيري و پاك كني!!!


و خبر آخر اينكه

3 شنبه يه كلاس گذاشن از طرف بانك...

از شعبه ما 2 نفر اسمشون اومده...

من

و

.

.

.

كسي كه ازش نفرت دارم!

و نكته خوبش اينه كه سميرا و شوهرش هم ميان و بعد از يكسال ميبينمشون!...


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  | 

نوبرشه والله!

آخه يعني چي يه روز 5 شنبه كه زود ميايم خونه بايد امتحان بديم؟!

امتحان بانكداري الكترونيكي!!!!

فكر كن؟؟!


چقدر همه چيز رو جدي گرفتن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 6:58 بعد از ظهر  | 

مريض شدم

سرماخوردم...


يكي از مشتري ها دو تا سرفه كرد توي صورتم و تمام!

مريض شدم!


به همين راحتي.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  | 

خيلي خستم!

بي اندازه!


روز شلوغ! پر از كار! پر از استرس!


حالم داره بهم ميخوره...

از همكارام!

از كارم!

.

.

.

از خودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 6:25 بعد از ظهر  | 


آقاي د. از مشتري هاي خوب بانك ماست...
نه بخاطر داشتن حساب مشعشع
حتي حسابش يه شعبه ي ديگست!


دقيقا قبل از اينكه بياد و بخواد پول واريز كنه به حسابش، صندوقم رو گرفتم. ميخوند.
و وقتي رفت 100 تومن زياد داشتم!

باهاش تماس گرفتم:"آقاي د. مطمئنيد كه درست دادين؟!" يه كمي فكراشو كرد و گفت :"آره!! انگار حق با شماست!"
اومد و فيش نوشت.
منم 100 تومن رو ريختم به حسابش.
كلي تشكر كرد و رفت!
منم دوتا مشتري ديگه راه انداختم تا اينكه وقت كاري تموم شد.

مطمئن از درست بودن صندوقم، اونو تحويل دادم...

- خانم...! اينكه 100 تومنش كمه!!!
- چي؟؟؟! غير ممكنه!


يعني چي؟! مگه ميشه توي 3 تا سند همچين اشتباهي كرده باشم؟!
- حتما به آقاي د. اشتباهي زنگ زدم!!.. يعني اصلا پولش اضافه نبوده و من اشتباه كردم!!

اصلا روم نميشد بهش زنگ بزنم و بگم كم آوردم!! و اشتباهي احتمالا گفتم بهش كه 100 تومنش زياده!
يكي از همكارا زنگ زد بهش و ماجرا رو گفت.
اونم گفت بررسي ميكنه و خبرشو بهمون ميده...
از ته قلبم اميدوار بودم كه زنگ بزنه و بگه آره! اشتباه شده!!
خدايا! يعني چي؟؟؟! 100 تومن؟!؟!؟ مگه چقدر حقوق ميگرم كه 100 تومن اينجوري بره؟؟!

آقاي د. زنگ زد: "حسابم درسته! اونموقعي كم ريختم به حساب!"

داشتم ديوونه ميشدم!!
حالا وسط اون اعصاب خوردي، يكي از همكارا اومده ميگه: "فردا به خاطر اين كسريت زنگ ميزنن بالا!!!"
{توي روحت!!!}

يعني چي؟؟!

آخر سر يه فيش دادم به صندوقدار تا از حسابم برداره...

و رفتم بالا تا دوربين ها رو نگاه كنم بلكه چيزي دستگيرم بشه!

"خانوم...!!! بيا!! بايد شيريني بدي؟!؟"
- پيدا شد؟؟

بلــــــه!
فكر ميكنيد چي شده بود؟؟!
صندوقدار IQ ما، لاي دو هزار تومني هاي صندوق منو نگشته بود! بينش يه ايران چك 100 تومني بود!
ومن هم از اون IQ تر كه صندوقم رو مرتب تحويلش ندادم!

اوووه!
تازه نفسم بالا اومد!


شديدا خجالت زده ام از خودم!
از روي آقاي د.!

خدا منو ببخشه!
+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  | 

از مدتها پيش من به عنوان يك كارمند بانك "تغيير" رو حس كردم...

وقتي كه براي ATM پول پاك ميكنم ، با خوندن نوشته هاي سبز روي پولها...

خيلي زيادن! خيلي!

يادمه براي من، يكيش با بقيه فرق داشت!... از خوندنش حس عجيبي داشتم!

"ما سرانجام پيروز خواهيم شد."

انگار با همه ي باور و اعتقادش نوشته بود ...


امروز جلوي شعبه خيلي شلوغ شد.

جوري كه چند ساعتي در رو بستيم كامل و هيچكس رو راه نداديم.

زمان انتخابات طرفاي ما تا اين حد شلوغ نشد... امروز، شايد به راحتي بتونم بگم صدها نفر، از جلوي شعبه ما  گروه گروه حركت ميكردند... پير، جوون، زن، مرد... حتي بعضي هاشون معلوم بود خانوادگي پاشدند و اومدند...


حدود 8-9 نفر يه پارچه بزرگ سبز رو وسط خيابون گرفته بودند و فرياد ميزدند و شعار ميدادن...

وقتي گاردي ها رسيدند يه وانتيه محكم كوبيد به ماشينشون و جلوشونو بست! بقيه مردم هم بوق ميزدند...

گمونم اون چند نفر تونستند فرار كنند... اما چند تا از موتور سواراشون(گاردي ها) تونستند از بين مردم رد بشن...

خيلي وحشتناكه!

كه توي مملكت خودت، از نيرويي كه اصل و اساسش قراره كمك به مردم و برقراري امنيت باشه، بترسي!

حتي ظاهرشون هم وحشي بود چه برسه به كارايي كه ميكردند!


يكي از مشتري ها كه توي بيمارستان نزديك شعبه كار ميكنه، گفت كه بيمارستان پر از زخمي و مجروحه... ظاهرا تا اونموقع كسي كشته نشده بوده...


توي اولين و آخرين كتابي كه درباره فلسفه خوندم، نوشته بود: " هر حكومتي با همون چيزهايي كه ايجادش كرده، از بين ميره!"

پر بي راه نگفته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  | 

"جنگ آغاز ميشود اما پاياني ندارد."1

اولين چيزي بعد از ديدن فيلم وقتي ليموها زرد شدند، بهش فكر كردم...


شوخي شوخي با ديلماج پاشديم رفتيم اين فيلم رشدي!

از اولي كه از در رفتيم تو، من هي دنبال يكي بودم كه بياد اين بليط ها رو بگيره!!! اما هيچكي نبود! و عجيب ضايع شدم من...

نميتونم بگم خيلي خوب بود... اما ارزش ديدن داشت!

داستان يه خانم دكتري بود كه رفته بود جبهه و اسير شده بود. بعد از آزادگي و بازگشت ميبينه نامزدش با صميمي ترين دوستش ازدواج كرده... توي كل فيلم تنهايي و عذابي كه از خاطرات دوران اسارتش كشيده رو ميشه ديد ... آدمهايي كه ميخوان بهش نزديك بشن... و نقاشي هايي كه روي ديوار اتاقش كشيد و ليمويي كه رنگ نميكندش تا آخر فيلم...



پ.ن:

ديلماج!

دقيقا مطابق با تصور من بودي! همونقدر دوست داشتني و زيبا!1.gif53.gif


1. از كارگردان فيلم، آقاي وطن دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:33 بعد از ظهر  |